تبليغاتX
جیک جیک یه جوجوی تنهای ...
منم خواستم یه جیک جیک کرده باشم ‘ تازه واست قصه هم تعریف میکنم!!!
میخواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای

 میخواهم گوش جان به سخنانت بسپارم 

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم

آن گونه که تا کنون هیچکس نکرده

. میخواهم تا هر زمان که خودت بخواهی در کنارت باشم.

میخواهم رفیق شفیقت باشم .

 میخواهم تو را تا اوج برسانم.

 خواه توانش را داشته باشم خواه از انجامش نا توان باشم

. میخواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز تولد توست

. نه آن روز خاص که تمامی روزهای سال

. به حرفهایت گوش خواهم داد نصیحتت میکنم هم بازی ات میشوم گاهی میگزارم که برنده شوی در کنارت میمانم

 میپرسی چرا؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 16:26  توسط جو جوی خسته ی تنها   | 

سلام

من اومدم بعد از یه غیبت طولانی که بنا به دلایل امنیتی از گفتن علتش معذورم!

من همچینم بی مرام و بی معرفت نیستم که آخه... این حرفا چیه پشت سر من گفتین؟

الانم اومدم فقط واسه این که ثابت کنم به همتون که حس وظیفه شناسیم , عجیب تحریک شده بود... حالا این وبلاگ هیچی, اون جماعت کلاه مخملیا و چادر گلگلیا رو چیکار میکردم؟

جونم بگه واست با هر بدبختی که بود اومدم...

ولی اخه با چه زبونی بگم من پسورد اون وبلاگ رو ندارم

باز بیاین کامنت بزارین که واست اف گذاشتیم, د اخه خدا خیرتون بده این یاهو کی حالش خوب بوده؟

همیشه نصفه افارو تو راه میخوره... منم که الان همین جور مثه عقب افتاده ها موندم که بدون پسورد چه جوری تو وبلاگ کلا مخملیا مطلب بزارم,

جون تو نباشه به جون خودم از بس از سر شب تا الان فکر کردم مخم شیش و هشت میزنه و اقبالم رفته رو ریتم بندری...

چه کنم که کشته این حس وظیفه شناسی منو!!!

د اخه روم نمیشه سرمو بگیرم بالا تو چش ابجیامو داداشام نیگا کنم ... مردم از بس این عرق شرم رو از جبین پاک کردم بدتر از همه شرمنده مکافات شدم ...

ولی خدایی هرچی فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم... خدا یک در دنیا صد در اخرت عوض خیر بده بهتون , چن هزار بار گفتم بیاین منو اد کنین؟

ممد جون چند بار واست کامنت گذاشتم گفتم منو اد کن...

د آخه منه بدبخت فکر همین جاهرو میکرده دیگه ... د اخه تصدقت برم من, من از کل این جماعت فقط داداش مکافات رو دارم که اونم محض رضای خدا هم که شده هیچ وقت آن نیست...

حالا دیگه خودتون باید جواب این حس وظیفه شناسی منو بدین!

من دیگه دچار سرخوردگی و افسردگی شدید شدم... د آخه چرا فکر من نیستسن شما؟ اینه مرام لوطی جماعت؟

من به کی بگم دردمو اخه؟

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 1:6  توسط جو جوی خسته ی تنها   | 

ای خدا...

سلام میپرونیم خدمت اون با مراماش!!!

البته ما فکر میکردیم که با مرامن, که نا فرم خورد تو سرمون این تصور بسی پوچ و دل خوشکنک[ انچه دل را خوش میکند...]

بله . جونم واست بگه که ما همین دیروز پریروزا بود که صدامون کردیم تو بوق و کرنا که:

د اخه ملت هیچکی نیست بیاد دست این رفیقو بگیره واسه یه امر خیر؟[ بذا تا سو تفاهمات نشده بگم غرض از امر خیر اونی که شوما تو خیالت داری نست, مخلصت در به در دنبال با مراماش بود که یه یا علی بگن و یه حال به این ملت بی حال بدن ... حله؟]

اره , خانم یا حالا اقایی که شوما باشی ما هی رفتیمو و اومدیمو هی صدای نازنینو تو حنجره شیش دنگمون طنین انداز کردیم که اخه با مراماش! هیچکی نیست واسه همکاری؟

دیدیم نه از این نمد واسه ما کلاهی درست نمیشه... مام که دیدیم یه رفیق پایه و دستگیرپیدا نمیشه [ غرض تو یه کلوم با مرامه] شیرجه زدیم تو مرداب بی خیالی که مرامی

بد جورم کلمون خورد ته مرداب[ البته از نظر علمی کله به ته مرداب نمیخوره , خواستم مراتب غم انگیز ناکی حال و احوال مخلصت بیاد دستت . رووشنه؟]

اره دیگه مام زدیم تو خط داستان و حکایت ولی حالا که غریبه بینمون نیست , تو هم که اشنایی واسه این دل, این حکایت نویسی زیاد به ذایقمون خوش نیومد

باهاش حال نکردیم , ولی خوب دیدیم از بی کاری بهتره تا اینکه :

{ داشته باش ضد حال رفقا رو ... }

دیدیم جمعه شد و انقریب که حوصلمون بیاد سر دیگ و سر بره که یه اتصال زدیم تو این دنیای مجازی...

همین که این جیگولی مگولی ناز نازی خندید و [ اموتیکون صفه یا هو بود غرضمون] گروپی صدای دلنشین اف با مراماش اومد,دیدیم داش مکی(مکافات که بگم خدا ...) گلمون که کلی روش حساب میکردیم [ الان یه آه ه ه ه ه ه بسی بلند از نهادم برخاست , داری که چی میگم؟ میخوام اوضاع نا جور مخلص بیاد دستت ] که بله بی خبر از ما رفته دست یاری داده به یکی دیگه!!!!

آخ که کاش میمردم و چشمام این بی معرفتی و نمیدید... کمرم شکست!

داری منو؟ میگیری که چی میگم؟

آره انگاری که این حادثه چی بود؟ اها! 11 سپتامبر دوباره تکرار شد ,منتها این بار به جای برج این یارو خلبانه مستقیم اومد رو سر من.....

ای وای,داری که منو؟

الانم که این جا داریم میتایپیم و اپ میکنیم حال و روز خوشی نداریم ...

ولی دیدیم اگه بازم هیچی نگیمو این دل میترکه...

هی چه میشه کرد ؟ روزگاره دیگه . بالا و پایین زیاد داره . مام که سینه سوخته رفقاتیم, دلمون نیومد بریم عربده کشی کنیم سر داداش مکافاتمون, که مرامی , خیلی بی معرفتی کرده در حقمون...

خیالی نیست شمام که هوای ما رو نداشته باشین ما بازم خاطرتونو میخوایم و هواتونو داریم خوش نداریم کسی به داداشمون نیگای چپ بکنه, هرچند که این داداش بی معرفتی کرده باشه.

خوش دارم مام که تو جعمتون نبودیم , ولی بازم هوای با مراماشو داشته باشین.

کسی رو فراموش نکنین . دل ما اگه شیکست خیالی نیست . روال شده واسش. خیلیا شیکوندنش, مرامی خوب دلیه لا مصب هزار تیکه هم که شده باز به زور چسب و بخیه گذاشتیم سر جاش ولی خدایی از این معامله ها که با ما کردین با بقیه نکنین.

شاید دلشون انقدر طاقت نیاره که از رفقاش بی معرفتی ببینه.

اونوقت کی جواب دل شکسته رو میده؟

فعلا دیگه مخلصت حال نداره میدونی این دفه دلم بد جوری شیکست...

باید اساسی بفرستمش تعمیرات تا اون موقع

یا حق

علی یارت.

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 13:3  توسط جو جوی خسته ی تنها   |